آنچه در زیر میخوانید، ابتدا یادداشت هادی آقاجانزاده و سپس متن مصاحبهی حسین پاینده با مجلهی فرهنگیـهنری آنگاه است که در شمارهی اخیر این نشریه (پاییز ۹۷) منتشر شده است. هادی آقاجانزاده دبیر پروندهی «فرهنگ عامّه» در این نشریه است.
هادی آقاجانزاده: حسین پاینده، استاد نظریه و نقدادبی دانشگاه علامه طباطبائی، از جمله پیشگامان معرفی نظریات فرهنگ عامّه در ایران بوده است. کوششهای او در فصلنامهی «ارغنون» و سپس در قالب ترجمه و تألیف کتابهای متعدد، از او چهرهای مرجع در این باره ساخته است. گشودن این شماره با پاسخهای پاینده به پرسشهای «آنگاه»، در حکم روشی برای مواجهه با مجموعه مطالبی است که گرچه در رویکرد و نحوهی پرداخت، تفاوتهای گاه فاحشی با یکدیگر دارند، اما در یک نکتهی کلی با یکدیگر به اشتراک میرسند، و آن جدی گرفتن فرهنگ عامّه و جریانهای عامّهپسند به عنوان منبعی مهم در شکلدهی به حوزهی عمومی و سیاسی است. پاینده در این گفتوگو ابهامات احتمالی را که ممکن است در پیگیری مطالب این شماره ذهن همراهان ما را درگیر کند، برطرف میسازد و تصویری چندوجهی و پیچیده از عامّهپسندی ارائه میدهد.
۱. امر عامّهپسند عموما با برچسبهایی چون: «مبتذل»، «تودهای» و «عوامانه» نادیده گرفته میشود و چندان شایسته تحلیل و بررسی دانسته نمیشود. برای شروع گفتوگو شاید بد نباشد از همینجا شروع کنیم که امر عامّهپسند سوای این برچسبزنیها، واجد چه ظرفیتهای پیچیدهتری است که در نگاه اول چندان به چشم نمیآید؟
پاینده: امر عامّهپسند بویژه از زمان ظهور مدرنیسم در هنر و ادبیات موضوعی مذموم و کمارزش محسوب شد. هنرمندان مدرنیست اعتقاد داشتند که مخاطبشان نه تودهی مردم، بلکه نخبگان جامعه است. میدانید که اصطلاح «برج عاج» هم از همان زمان باب شد. مدرنیستها خود را «برجعاجنشین» میدانستند، به این معنا که از دمخور شدن با مردم عامی اجتناب میکردند، سلائق و علائق متمایزی داشتند، عزلت میگزیدند و، در یک کلام، احساس میکردند که معرفتی متمایز با ادراک عمومی از جهان پیرامونشان دارند. در واقع، آنها خود را برتر از مردم کوچهوخیابان میدانستند و لذا در تولید هنری هم هدفشان این نبود که از میان چنین مردمی به آثارشان اقبال شود. شاعرانی مانند تی.اس. الیوت و ازرا پاند تعمداً شعرهایی با انبوه تلمیحات به کتاب مقدس و سایر آثار ادبی مینوشتند. پیداست که آنها از این طریق بینامتنیّتی در آثارشان ایجاد میکردند که خواندن آن را دشوار میکرد. اما شاعران مدرنیست هم دقیقاً همین را میخواستند که نه خوانندهی معمولی، بلکه خوانندهی فرهیخته بتواند آثار آنان را بخواند. در رمان مدرن هم وضع به همین منوال بود. تکنیکهای مدرن مانند سیلان ذهن، گفتار مستقیم آزاد، یا پیرنگ غیرخطی، خواندن رمانهای مدرنیستهایی مانند جویس و فاکنر را با چالشهایی مواجه میکند که شاید فقط افراد برخوردار از توانش ادبی (نه صرفاً توانش زبانی) بتوانند بر آن چالشها فائق آیند. بدین ترتیب بود که خط فارق اکیدی بین هنر عامّهپسند و هنر نخبهگرا کشیده شد. شکلگیری مکتب جامعهشناسی فرانکفورت در سالهای بین دو جنگ جهانی به این تمایز دامن زد. اصحاب این مکتب دیدگاهی بسیار منفی دربارهی امر عامّهپسند داشتند. برای مثال، آدورنو موسیقی عامّهپسند را سخیفانه میداند و اعتقادش این است که این نوع موسیقی در کنار مجلات عامّهپسند، فیلمهای عامّهپسند و امثال آن صرفاً به بقای نظام سرمایهداری کمک میکند. اما به مرور زمان و بویژه از اواسط نیمهی دوم قرن بیستم نظریههای متفاوتی دربارهی امر عامّهپسند در علوم انسانی مطرح شد. برای مثال، گرامشی اعتقاد دارد که فرهنگ عامّه امکان نوعی بدهبستان یا مذاکره را بین قدرت حاکم و نیروهای معارض فرهنگی فراهم میکند. بویژه از زمان تأسیس «مرکز مطالعات فرهنگی دانشگاه برمینگام»، نظریهپردازان مطالعات فرهنگی این دیدگاه را ترویج کردهاند که امر عامّهپسند فضایی برای طرح پارهگفتمانهاست و از این رو نمیتواند از دایرهی تحقیقات اجتماعی بیرون گذاشته شود. آکادمیسینها شاید زمانی فرهنگ عامّه را تحقیر میکردند و پرداختن به آن را دون شأن خود میپنداشتند، اما مطابق با رویکردهای متأخر امر عامّهپسند عرصهی بروز تعارضهای عمیق فرهنگی است و اجتناب از بررسی آن به معنای چشم بستن بر جنبههای ناپیدای حیات اجتماعی خواهد بود.
۲. منتقدان امر عامّهپسند معتقدند که عامه پسندی جایگاه تثبیت و انتشار ایدئولوژی مسلط است. آیا واقعاً اینطور است؟ آیا یک پدیده یا کنش عامّهپسند، به صرف عامّهپسند بودن، همدست ایدئولوژی مسلط روزگارش باید شمرده شود؟
پاینده: البته هر گروه اجتماعی حاکم تلاش میکند تا پایههای قدرت خود را به هر وسیلهای تثبیت کند و شکی نیست که یکی از همین وسایل تولیدات عامّهپسند و کلاً فرهنگ عامّه است. برای مثال، سریالهای تلویزیونی الگوهایی از سبک زندگی را به نمایش میگذارند که منطبق با گفتمان مسلط است. تفریحات عامّهپسند نیز همسو با نوعی از تفکر و رفتار اجتماعی است که نهایتاً بر ابقای وضع موجود اجتماعی صحّه میگذارد. اما این قبیل کارکردهای فرهنگ عامّهپسند را نباید به معنای فقدان تنش بین گفتمان مسلط و امر عامّهپسند دانست. این تنش میتواند گهگاه حتی حاد بشود و دخالت مستقیم دستگاههای حاکمیتی برای مهار کردن امر عامّهپسند را در پی داشته باشد. در چنین مواقعی، از یک سو گفتمان حاکم میکوشد ایدئولوژی خود را اشاعه دهد و از سوی دیگر شکلهای التذاذ عامیانه از خطوط قرمز حاکمیت فراتر میروند و برخی از پایههای ایدئولوژیک آن را تهدید میکنند. به این ترتیب، باید گفت عامّهپسندی نه صرفاً کارگزار قدرت حاکم است و نه لزوماً آن را برمیاندازد. بین این دو (قدرت حاکم و امر عامّهپسند) رابطهای دیالکتیکی وجود دارد. هر یک دیگری را با چالش مواجه میکند، اما در عین این چالش، نوعی سنتز یا حالت ترکیبی هم بین آنها میتواند به وجود آید.
۳. در بحث از عامّهپسندی این نکته همواره مطرح میشود که پدیدهای برای آنکه عامّهپسند شود، باید بتواند تاثیراتی فراگیر و چندسطحی در عامّهی مردم باقی بگذارد. اجازه دهید سؤالم را اینگونه مطرح کنم که عامّهپسند شدن یک پدیده، شخص یا کنش برای عامّهی مردم، متأثر از چه عواملی است؟ یک پدیده، شخص یا کنش تحت چه عواملی میتواند به عامّهپسندیِ فراگیر دست یابد؟
پاینده: عوامل مختلف و متنوعی میتوانند در ایجاد چنین وضعیتی دخیل باشند. برای مثال، بویژه در زمانهی ما که بخش مهمی از زندگی روزمرهمان نه در ساحتهای واقعی بلکه در فضای مجازی و به قول بودریار در «فوقواقعیت» سپری میشود، رسانههای نوینِ دیجیتالی میتوانند نقش بسزایی در این خصوص ایفا کنند. شبکههای اجتماعی از قبیل اینستاگرام و فیسبوک و غیره این قدرت را دارند که ایماژها را به سرعت انتشار دهند یا بازتکثیر کنند. به طریق اولی، توئیتر این امکان را فراهم میکند که چند جملهی کوتاه در کمترین زمان ممکن به تعداد بسیار کثیری از مخاطبان منتقل شود. لایک گرفتن تصاویر (خواه عکس و خواه کلیپ) باعث جلب توجه به آنها و البته القای آن چیزی میشود که بارت آن را «معانی ثانوی» یا دلالتهای نامصرّح مینامد. اما فراموش نکنیم که تودهگیر شدن هر الگویی از رفتار یا اقبال عمومی به یک فیلم عامّهپسند و خلاصه رواج فرهنگ عامّه منوط به وجود زمینههای عینی در حیات اجتماعی ماست. مقصودم این است که امر عامّهپسند گسترش نمییابد و همهگیر نمیشود مگر اینکه شرایط و اوضاع اجتماعی هم مساعد و تسهیلکنندهی آن باشند. چون در پاسخ به سؤال قبلی به بودریار اشاره کردم، بد نیست اینجا موضوع را کمی از منظر او نگاه کنیم. شبیهسازیهای تصویری که بودریار آن را اصطلاحاً «وانمودگی» مینامد، نقش تعیینکنندهای در فراگیر شدن امر عامّهپسند ایفا میکنند. ما در جهانی مشحون از تصویر زندگی میکنیم، تصویر در مجلات، تصویر در بیلبوردهای تبلیغی، تصویر روی صفحهی تلویزیون، تصویر در نمایشگر کامپیوتر و تلفن همراه، و … . چرخهی پایانناپذیرِ تولید و بازپخش این تصاویر در ساحت عمومی، به درونیترین ساحتهای زندگی فردی ما رسوخ میکند و الگوهایی از هویت و رفتارِ متناسب با آن هویت را برای ما تعریف میکند. برای مثال، تصاویر اشخاص مشهور یا سلبریتیها (خوانندگان موسیقی پاپ، هنرپیشههای سینما، ورزشکاران مشهور و غیره) حکم دالهایی را دارند که بویژه در فضای مجازی توجه ما را دائماً به خود جلب میکنند. اما این دالها هیچ مدلولی در واقعیت ندارند، چون واقعیتِ آن هنرپیشه و آن خواننده و غیره با آنچه در این تصاویر به ما ارائه میشود مطابقت نمیکند. در واقع، اگر منظری پساساختارگرایانه برای تحلیل این وضعیت اختیار کنیم، درمییابیم که ما با دالهایی مواجهایم که صرفاً به دالهایی دیگر ارجاع میکنند و این ارجاعهای زنجیرهوار پایان ندارند. ایماژهای فوقواقعی، جهانی به غیر از جهان واقعی را به صورت ایدهآل به نمایش میگذارند. بنابر این، طرز آرایش موی فلان فوتبالیست، یا ویژگیهای لباس فلان هنرپیشه مورد توجه عامّهی مردم قرار میگیرد و به سرعت تودهگیر میشود. سرعت این فرایند به قدری زیاد است که گاه به فاصلهی یکی دو هفته بعد از شروع پخش یک سریال عامّهپسند، میتوانید تأثیرهای فرهنگی آن را در گفتار یا رفتار تودهی مخاطبان ببینید. از این حیث، اصلاً نباید تعجب کرد چون فناوری دیجیتال شبیهسازی تصویری را به قدری سهل و شتابان کرده است که امر عامّهپسند نسبت به گذشته بسیار راحتتر شیوع مییابد.

۴. نظریه پردازان انتقادی معتقد بودند که پدیدههای عامّهپسند تحت سیطره صنعت فرهنگ هستند و در نهایت نمیتوانند خارج از منطق کالاییشدهی خود قرار گیرند. به نظر هم میرسد که پدیدههای عامّهپسند برای فراگیر شدن و اشاعهی بیشتر نیازمند میانجیها و مجاری صنعت فرهنگ همچون تلویزیون هستند. برای فهم پدیدهی عامّهپسند ناگزیریم که آن را همیشه در درون صنعت فرهنگ بازخوانی کنیم یا نه، عامّهپسندیِ پدیدهها میتواند خارج از منطق صنعت فرهنگ و کالایی شدن فرهنگ هم رخ دهد؟
پاینده: اصحاب مکتب فرانکفورت دیدگاهی منفی دربارهی فرهنگسازی در نظام سرمایهداری داشتند و تحلیلشان، با توجه به ویژگیهای جامعهی صنعتیِ آن زمان، نادرست نبود. شرکتهای بزرگی که ترانههای عامّهپسند را به صورت گرامافون تولید و توزیع میکردند، یا مجلات هفتگیِ عامّهپسندی که با ستونهایی مانند «فال هفته» یا «نامه به سنگ صبور» خوانندگان را به سمت پارادایمهای خاصی از کنش اجتماعی سوق میدادند، البته نقش واسطههایی را ایفا میکردند که بدون آنها فرهنگ عامّه دستکم تا آن حد فراگیر نمیشد. ولی توجه داشته باشید که ما از سرمایهداریِ انحصاری که ویژگی نظام تولید سرمایهدارانه در آن مقطع از زمان بود فاصله گرفتهایم و الان در عصر پسامدرن وارد مرحلهی سرمایهداریِ معطوف به مصرف و شرکتهای چندملیتی شدهایم. فناوری «بلو رِی» یا «پرتو آبی» تکثیر سیدیهای موسیقی و فیلم با بالاترین کیفیت را از خوردن یک لیوان آب هم سادهتر کرده است. امکان دریافت فایل پوسترهای خوانندگان موسیقی پاپ و چاپ آنها با کیفیتی بسیار زیاد، اکنون دیگر یک امکان پیشپاافتاده و ساده محسوب میشود. مقصودم این است که آن واسطهای که فرانکفورتیها لازمهی گسترش فرهنگ عامّه میپنداشتند، در زمانهی ما کمابیش حذف شده است. صنعت فرهنگسازی یکی از ارکان نظام سرمایهداری بود که هم بازده اقتصادی سرشاری داشت و هم اینکه با منحرف کردن افکار تودههای مردم به موضوعاتی از قبیل عشق رمانتیک و فال و ترانههای فرمولوار و غیره، توجه عموم را از مسائلی مانند نابرابریهای طبقاتی دور میکرد. امروزه تحقق آن هدف مستلزم وجود صنعت جداگانهی فرهنگسازی نیست. تمام وجوه زندگی روزمره مشحون از عناصر عامّهپسند شده و به یک عبارت عامّهپسندی به جزئی جداییناپذیر از حیات اجتماعی ما تبدیل شده است. امروزه حیات اجتماعی یعنی غوطهور شدن در پدیدههای عامّهپسند.
۵. پدیدههای عامّهپسند همیشه عامّهپسند میمانند؟ آیا امکان تبدّل و تحول پدیدههای عامّهپسند و نخبهگرایانه به یکدیگر در گذر زمان وجود دارد؟ چه عواملی میتوانند این تحول و تبدّل را امکانپذیر سازند؟
پاینده: طبقهبندیهایی از قبیل «عامّهپسند» و «نخبهگرا» همیشه واجد عنصری گفتمانی هستند. با تحول گفتمانها و تغییر جایگاه آنها از مسلط به حاشیه و بالعکس، طبیعتاً تعریفها و طبقهبندیها هم تحت تأثیر قرار میگیرند. از طرف دیگر، شکلگیری حوزههای جدید در علم هم میتواند در این موضوع تأثیر بگذارد. مطالعات فرهنگی را در نظر بگیرید. تا پیش از پیدایش این حوزهی میانرشتهای در علوم انسانی، پدیدههای عامّهپسند این جایگاهی را که امروز در آکادمی دارند، دستکم به این حد نداشتند. اکنون محقیم بپرسیم که اگر بررسی علمی دربارهی رمانهای عامّهپسند یا مجلات عامّهپسند امروز بخشی از کار مشروع آکادمیک محسوب میشود، آیا نمیتوان پیشبینی کرد که تعریفهای ما از امر عامّهپسند در گذر زمان دستخوش تغییر شوند و آنچه امروز عامّهپسند میپنداریم در آینده با نگرشی متفاوت دیگر عامّهپسند ندانیم؟ سرگذشت رمان «چراغها را من خاموش میکنم» از این حیث درخور مثال زدن است. این رمان در بدو انتشار عامّهپسند تلقی میشد و به یاد دارم که در همان زمان عدهای هم معترض شدند که اصولاً چرا باید این رمان را تأملانگیز بدانیم و آن را نقد کنیم. اما متعاقباً همین رمان واجد لایههای معناییِ ژرف محسوب شد و چهار جایزهی مهم در حوزهی کتابهای ادبیات داستانی را، هم در بخش خصوصی و هم در بخش دولتی، به خود اختصاص داد. امروز که بیش از یک دهه و نیم از انتشار این رمان میگذرد، چندین پایاننامهی فوقلیسانس و دکتری راجع به آن نوشته شده و جنبههای مختلف آن در دهها مقالهی نقد بررسی شده است. با این اوصاف، میتوان گفت کمتر کسی است که امروز «چراغها را من خاموش میکنم» را رمانی چندلایه و درخور تأمل نداند. پس متنی که در گذشته جایی در دایرهی مطالعات جدی ادبیات نداشت، در حال حاضر جایگاه تثبیتشدهای برای خود کسب کرده است. این نمونهای است از جابهجاییهایی که در سنجش نقادانهی ما از آنچه عامّهپسند میپنداریم بالقوه میتواند همین امروز یا در هر مقطعی رخ بدهد.
۶. یکی از نقدهایی که در ایران طی سالهای اخیر به مطالعات فرهنگ عامّه وارد شد این بود که به قدری در تفسیر پدیدههای عامّهپسند و الصاق معانی رهاییبخش به آنها زیادهروی شد که به این نوع مطالعات خصلت محافظهکارانه داد. میخواهم از ذکر این نقد سؤالم را اینگونه مطرح کنم که اگر بنا باشد تلاش کنیم سویههای زایا، پیچیده و خلاقانه در امر عامّهپسند را نشان دهیم، تا کجا مجاز به تعبیر و تفسیر نشانهها و معانی هستیم؟ آیا این خطر وجود ندارد که در یک تسلسل بیپایانِ نشانهشناختی بیفتیم؟
پاینده: مقصود شما از تسلسل مشخص نیست. شاید اگر نمونهای از این تسلسل را بیان میکردید بهتر میتوانستم پاسخ بدهم. اساساً شاید این تصور از آنجا برای شما پیش آمده است که صحبت از «تفسیر» میکنید. این واژه دلالتهایی حاکی از «فقدان قاعده» یا «دلبخواهانه بودن» دارد که من آن را در تحلیلهای علمی نشانهشناختی نمیبینم. از طرف دیگر، «رهاییبخش» بودن فرهنگ عامّه هم موضوعی درخور مناقشه است. پژوهشگران مطالعات فرهنگی به تفریحات عامّهپسند، تولیدات هنری و ادبی عامّهپسند، مجلات عامّهپسند و کلاً امر عامّهپسند در زندگی روزمره توجه میکنند و میکوشند معانی و دلالتهای آن را کشف و تحلیل کنند. این به معنای صحّه گذاشتن ــ یا به طریق اولی، صحّه نگذاشتن ــ بر مصداقهای امر عامّهپسند نیست. به این نکته هم باید توجه کرد که نشانهشناسی یکی ــ اما مسلماً نه یگانه ــ روش تحلیل فرهنگ عامّه است. در مطالعات فرهنگی طیفی از روشهای کیفی به این منظور استفاده میشوند که مفهوم «تسلسل» را نمیتوان به آنها مربوط دانست. نقد مارکسیستی، روانکاوی، تحلیل انتقادی گفتمان، نظریهی پسااستعماری و … از جملهی این روشهای کیفی هستند.
۷. در محافل هنری و ادبی تلقی آشنایی وجود دارد که عامّهپسند بودن، یعنی مبتذل بودن. «ابتذال» مفهومی است که زیاد مورد استفاده قرار میگیرد. اما به نظر میرسد هر کدام از ما معنای ذهنی خاص خودمان را از این مفهوم در ذهن داریم، آنقدر که گویی خود این مفهوم هم عامّهپسند شده است! سؤالم را اینگونه طرح میکنم که چه تفاوت و خط تفارقی میان ابتذال و عامّهپسندی وجود دارد؟ چه چیزهایی میتوانند امر عامّهپسند را مبتذل کنند یا از طرف دیگر مانع از ابتذال آن شوند؟
پاینده: ابتذال نوعی ارزشداوریِ اخلاقمبنایانه است. در مطالعات فرهنگی وقتی از امر عامّهپسند صحبت میکنیم، بیشتر به کارکردهای آن به منزلهی نوعی متن نظر داریم، نه تأیید یا تکذیب آن. یک مُد لباس، یک جور آرایش مو، نوعی رمان، یک تفریح خاص و غیره هر کدام میتواند مصداقی از عامّهپسندی باشد، اما دلیلی نداریم که آن را خلاف اخلاق یا تقویتکنندهی اخلاق بدانیم. مسئلهی یک پژوهشگر فرهنگ در درجهی اول فهم جوانب مختلف پدیدههای اجتماعی است نه داوری. کلمهی «ابتذال» این را القا میکند که گویا وقتی آحاد جامعه در پدیدههای عامّهپسند دخیل میشوند، به نوعی انحطاط اخلاقی هم دچار میشوند. شاید این دیدگاه کسانی باشد که اصولاً کنشهای عامّهپسندانه را دون شأن خودشان میدانند. شاید بتوان شیمیدانی را پیدا کرد که فقط دربارهی خواص فلزات گرانبها مانند طلا تحقیق میکند، اما به هر حال شیمی علمی است که به همهی مواد موجود در طبیعت میپردازد. اگر شیمیدانی در آزمایشگاه راجع به فلزاتی به غیر از طلا (مثلاً روی یا مس) پژوهش کند، نباید تصور کنیم که به موضوعی «مبتذل» توجه نشان داده و این دون شأن اوست.
۸. عامّهپسندی را با مفهوم «لذت» در ارتباط تنگاتنگ میدانند. لذت بیواسطه و مستقیم. شاید به واسطهی همین وجه لذتجویانهی عامه پسندی است که به ابتذال متهمش میکنند. اما میدانم که شما دغدغههای روانکاوانه دارید و این لذت را متفاوت فهم میکنید و معتقدید لذتی که در مواجهه با پدیدههای عامّهپسند هست، کلید فهم بسیاری از مناسبات ناخودآگاه و سوبژکتیویته است. لذتی که در امر عامّهپسند وجود دارد، بیانگر چه چیزهایی است؟ درباره ساختار ناخودآگاه و شکلگیری ذهنیت انسانی چه چیزهایی میتواند به ما بگوید؟
پاینده: این دیدگاه که مشارکت در فرهنگ عامّه، مثلاً گوش کردن به موسیقی پاپ، باعث التذاذ ناخودآگاهانهی ما میشود، نگرشی روانکاوانه است. نه فقط موسیقی پاپ، بلکه تماشای ورزشهای پُرطرفدار، خرید کردن، تماشای سریالهای پُرماجرای تلویزیون، خواندن رمانهای بازاری و غیره باعث میشوند در سطحی فراتر از آگاهی احساس لذت کنیم. خرید، یک راه اثبات نَفْسبودگی است. بچه مستقلاً خرید نمیکند، بلکه یک فرد بالغ برای او خرید میکند. فرض بر این است که بچه هنوز قدرت تشخیص این را ندارد که نیازهایش چه هستند و چه چیزی را باید بخرد. فردی بزرگتر برای او تصمیم میگیرد. لذا وقتی خودِ ما کالایی را از میان سایر کالاهای مشابه انتخاب میکنیم و میخریم، در واقع علاوه بر تبادل مالی و ابتیاع کالا، استقلال و بلوغ و برخورداریمان از نَفْس را هم اعلام میکنیم. این اعلام شاید آگاهانه نباشد، یعنی اشخاص برای جار زدن اینکه «من بزرگ شدهام» خرید نمیکنند، ولی ماهیت ناخودآگاه همین است که ما کاری میکنیم که دلالت ثانوی دارد بی آنکه خودمان به آن دلالت ثانوی وقوف داشته باشیم. این بحثی است که بری ریچاردز نیز در کتابی که از او ترجمه کردهام («روانکاوی فرهنگ عامّه») مطرح میکند. او استدلال میکند که، برای مثال، زمین فوتبال با خطوط سفیدی که هر کدام حد و مرزی را معیّن میکنند و کنشهای معیّنی در آن حدود میتواند باعث اخطار یا جریمه از سوی داور شود، ما را ناخودآگاهانه به یاد محدودیتهای التذاذ در زندگی واقعی میاندازند. برای بازیکنان فوتبال خیلی راحت و یقیناً لذتبخش است که توپ را با دست مهار کنند، ولی این کار جریمه در پی خواهد داشت و اگر در محوطهی هجدهقدم انجام شود حتی میتواند به پنالتی یا ضربهی مستقیم به سمت دروازه بینجامد. بنابر این، رعایت قوانین فوتبال شکلی از تأدیب شخصی هم هست. در تعریف فرد بالغ و مسئولیتپذیر از جمله میتوان گفت کسی است که حد و حدود را تشخیص میدهد و در صورت لزوم بر لذتطلبیِ خود مهار میزند. مشارکت در فوتبال دلالتهای ناخودآگاهانهای را دربارهی همین محدودیتها به ما یادآوری میکند. البته نباید از یاد برد که این موضوع (تحلیلهای روانکاوانه دربارهی فرهنگ عامّه) ظرایف و پیچیدگیهای فراوانی دارد و آنچه من اینجا اشاره کردم به هیچ وجه حق مطلب را دربارهی بحث بری ریچاردز ادا نمیکند. خوانندهی علاقهمند میبایست استدلالهای مفصل ریچاردز را بخواند تا همهی بحث برای او روشن شود.
برچسب:
نویسنده: کاوه نصیری